تبليغاتX
لیلی ترین شیرین

لیلی ترین شیرین
ای آرزوی آرزو...آن پرده را بردار از او...من کس نمی دانم جز او...مستان سلامت میکنم...


 

خواستم بنویسم...خیلی پیشتر از اینها...نه اینکه مجال نبود...شاید قیل و قال دیگر به روزگارم نمی آید...خواستم شعر بنویسم...داستان بخوانم...آن روزها که خواستم،شبیه این روزها نبود...این روزها دیگر هیچ چیز نمی خواهم...از بس ...
بی خیال...دلیلش مهم نیست...درست می شود ... اما تا روزی که درست شود ... بگذارید سکوت کنم ... دنیا شاعر و لیلی و شیرین و عاصی کم ندارد ... فعلا مرا معاف کنید ...... اگر نگویی : مدت هاست که معافی!.......

راستی ! ماخولیای جدیدم مبارک....

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/10/13 2:38 PM توسط نازنین |


 

تمام لباس هایم را گشتم
جیب پنهان بارانی را
- حتی -
آخرین بار با تو بودم که سنگینی میکرد
خواهش میکنم ... لا به لای انگشت هایت را بگرد
یا پیچ و تاب مژه هایت...
پشت لبخند های غروب
یا زیر دریچه ی نگاه اول صبح
آخرین بار با تو بودم...
خوب نگاه کن ... ببین ...
قلبم زیر و روی لباس های تو نیست؟!...


1-     نمی توانم بی تفاوت باشم ... نمی توانم درد نکشم ... نمی تونم بگویم : "خداحافظ" و رو برگردانم و بروم ... نمی توانم ... حتی اگر عالم و آدم ، ضعیف صدایم کند... حتی اگر ندیده بگیری ... حتی اگر نباید ...
من نمی توانم ... خدایااااااااااااااااااااااااااااا نمی توانم...

2-     این روزها برای تشنگی خودم میبارم ... یا حسین (ع)! من هم هستم ...

3-     خدایا! یادت هست ماه ها قبل گفتم دیگر طاقت نمی آورم؟... باز درد به روحم دادی و تماشایم کردی وقتی به هر کجا چنگ می زدم برای کمی طاقت ... خدایا! ... دیگر هیچ چیز نمی گویم ...

4-     اتفاقی باید ... از همیشه خسته ام ...   ... راستی! دوباره زندگی ام ،خالی شد... خالی ... مثل نگاهم ... مثل قلب تو ... مثل احساسی که در روحت نبود ...

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود...گاهی تمام حادثه از دست می رود...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/29 9:51 PM توسط نازنین |


 

این روزها هیچ کس حواسش به من نیست. چه روزهای خوبیست برای دود شدن. چه روزهای خوبیست که برای خودت، خودت باشی... میفهمی که؟ ... هوا سرد است... جان میدهد برای سرما خوردن و صداهای خش دار... جان میدهد برای زدن زیر آواز، وقتی موهایت را شانه میزنی و خندیدن به صدای خشن و سرما خورده ات... هوا که سرد می شود میمیرم برای شال گردن های ضخیم ... یادش بخیر ،پری... یادت هست بعد مدرسه شال هایمان را چه طور دور صورتمان می پیچیدیم و زیر دانه های ریز برف به بهانه سی دی ( که همیشه مغازه اش بسته بود) گرفته تا 40 چراغ ، خیابان های تمام شدنی شهر را میگشتیم؟... چقدر دلم برای آن بی تفاوتی ها تنگ شده... مهم نبود آنکه میبیند چه فکر میکند...حتی مهم نبود دیدن دبیر دیفرانسیل،  میانه های راه ،درست همان روز که قبل از کلاسش فرار کرده بودیم...هیچ چیز مهم نبود... مهم من و تو بودیم و آنکه هر روز برایمان قاصدک می فرستاد...سرد بود اما ...یادت هست؟...یادت هست... کافی بود تصور کنیم اگر بود چه میگفت... اگر بود چه میپوشید... اگر بود چطور میخندید... آن وقت گر میگرفتیم از بس میخندیدیم و دست های هم را فشار می دادیم... آن وقت به خانه نرسیده به فکر جمله ای بودیم که فردا تو بالای جزوه فیزیکم مینوشتی و من اول کتاب شیمی ات... یادش به خیر ،عزیز یک شنبه ها... یادش  بخیر، هم ستاره...یاد آن روز که پشت در سبز و بزرگ دبیرستان رقم خورد... یاد باران های رمضان آن سال... یاد زیارت عاشوراهای محرم... یاد کنکور های آزمایشی که پر بود از خنده های زیر لب و فرار از دست ناظم های مهربان!... یاد پاک کنت که هنوز باید روی پشت بام باشد...یاد آن روزها که تو مدل عکاسی من بودی و من ،عاشق پرتری های تو.... یاد جایزه هایی که  لای کتابم میگذاشتی و من اجازه نداشتم تا رسیدن به خانه نگاهش کنم...   آیدا... من و تو چند سال همکلاسی بودیم؟... مرا یک روز به دبیرستان که حالا حتی سر جایش نیست باز گردان... با همان روپوش های گشاد و سرمه ای و خاک گرفته... با همان دلهره ی رد شدن از جلوی در دفتر... با همان آینه های بزرگ و آب سرد کن چندکاره!... با دیسکتی که تو رویش آب ریخته بودی... صدای نگاهم را هنوز میشنوی؟... این روزها که هوا سرد است... بیا چادر هایمان را سر کنیم... قول میدهم سر کوچه  بر ندارمش... قول میدهم سرم کنم حتی روزهای بارانی... قول میدهم ...

آیدا... این روزها بد جور کم می آورمت... نامه ام را سرگشاده نوشتم تا صدای  چند ده نگاه، فریادی شود که : من را به آن روزها باز گردان... مرا به خودت برگردان...

 


دوست کثیفی شروع کرده و از طرف وب من نظرات غیر اخلاقی میذاره... خواستم بگم واقعا متاسفم برای نافهم بودنش و قصد کثیفی که تو ذهنشه... نویسنه وبلاگ با این کارها خراب نمیشه عزیز... کاش دلیل پدر کشتگیتو میگفتی!
... هر نظر غیر اخلاقی که احتمالا در وبلاگتون درج بشه  از طرف نویسنده این وب نیست... همین!

+ نوشته شده در شنبه 1388/09/21 11:18 PM توسط نازنین |


یه روسری مشکی، دستکشای روسیاه
نگاه رنگ پریده ، با چشمای بی گناه
یه دفتر سفید و حرفای نانوشته
خاطره ی نگاهت که رمز هر بهشته...
تمام سور و ساتم برای تو محیاست
برو عزیز بارون ! آخر قصه اینجاست !
تمام  آرزومی ،  ولی  برو  ستاره
خدا کنه که هیچکس، من رو به روت نیاره
اگر چه  کار  قلبم  با  رفتنت  تمومه
خیال با تو بودن، همیشه رو به رومه
برو خدا نگهدار،تا لحظه های دیدار
منتظرت میمونم، با این نگاه تبدار

۸۸/۹/۱۴


*عید ولایت مبارک*

 

۱* نمی دانی چرا 2ماهی هست که از سر در مغازه های بین راهم گرفته تا تیم های ورزشی و زیرنویس های تلویزیون و آشناهای تازه وارد، همه هم نام تواند؟!... اذیت هم حدی دارد عزیز!... تو بگو! با این تفاسیر من دنبال توام یا تو پی من؟!...

2*  دست تو نیست...گناه من است که لرزیدن انگشتهایم را دوست دارم...وقتی تو نگاهم میکنی...دست تو نیست...گناه من است که دوست دارم فشرده شدن صدایم را در حفره گلو...وقتی تو صدایم میکنی...دست تو نیست...تو ساده هستی و من سخت به این گناه دچارم...

3* فیلم میدیدم...مزخرف بود...اما صحنه ای داشت جالب!...پسر قصه، قصد فراموشی دختر کرد...نیم ساعت در هوای آزاد راه رفت...فراموش شد... تا باشد درس عبرتی برای بنده!

4* این روزها گرگ شده ام...بس که هیچ سلامم بی طمع نیست...!.......!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1388/09/14 11:37 AM توسط نازنین |


خدا...آسمان...دنیا...آدم ها...تولدم مبارک

بچه که بودم بیست سالگی برایم خیلی بزرگ بود...یعنی حس کودکانه ای میگفت:آدم 20 ساله یعنی آدم خیلی بزرگ...مثل درگاه بود...مثل یک دروازه خیلی مهم...امروز ،بیستمین سالگرد زادروز من است و تا شب فرصت دارم که تصمیم بگیرم چه طور از این درگاه عبور کنم...تا امشب فرصت دارم تا بزرگ شوم...تا "خیلی" باشم...تا به خودم لبخند بزنم و تا صبح تکرار کنم که حالا من همان آدم بیست ساله ای هستم که نازنین کوچکم تصور میکرد...

مهسای عزیزم...امروز بودنت برای من،عین یک نشانه بود... عین همان اتفاقهایی که انگار خدا برنامه ریخته تا لبخندت را ببیند...عین همان تکه های موز ،لا به لای کیک...تولد بیست سالگی من با تو گذشت...خدا را هزار بار شکر میکنم که تویی بود که هم قد و اندازه ی روزی از زندگی ام شود که همیشه برایم حکم اتفاقی بزرگ داشت...بیست سالگی ،درگاه عظیمی بود که با هم قدمی تو از آن عبور کردم...خدایا!حبیبم! ممنون....

خداجان از من راضی باش... اگر خطا رفتم،قول میدهم که باز گردم...خداجان! دست به دامانم بکش...امشب با تو، گلستانم آرزوست...خداجان!بیست سال که سهل است،دویست سال نازنین تو خواهم بود...مرا به ذات مقدسم باز گردان که عجیب دلتنگ بالهایی ام که برایم به امانت نگه داشته ای...
مامانم, باباجان, تولد تنها نازنینتان مبارک....

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08 5:47 PM توسط نازنین |


نازنین کوچکم! سلام... خوبی ، عزیز بارانی؟... آسمانت ماه دارد؟... نگاهت آفتابیست؟... دستهایت هنوز یخ میزنند؟... هنوز محو انگشتانت میشوی؟...راستی  راه را یافته ای؟... 20سال فرصت کمی نبود عزیز... کجا میروی؟... این همه بیغوله را تو رفته ای؟!... دفتر روح رنگت، کجاست؟... از چه فرار میکنی؟... نگاهت را از که می دزدی؟... دختر جان، بزرگ شدی؟... شناسنامه ات را نگاه نکن... روحت چند ساله است؟... چقدر سوال دارم نازنین... تا دیر نشه جواب بده... با توام، خودِ بی رنگم... آن همه رنگ را کجا جا گذاشته ای؟...


1*  همیشه یک شنبه ها سر به هوا میشوی و پنج شنبه ها ، کمی از وقتش را میگیری... تو را به همان وقت کم قسم! مرا از یک شنبه هایت معاف کن... ( کمی ادیت شد...حالم از این محافظه کاری اجباری بهم میخوره...)

2* - هزار بار گفتم که... نه!

     - و من هزار بار دیگر میپرسم...هربار احتمال "بلی" یکیست...۵۰-۵۰... تابع یکنواخت است عزیز!

3* از تمامتان ممنون... این همه همراهی، باور کنید که به قامتم زار میزند...ممنونم...خیلی..............

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02 7:19 PM توسط نازنین |


 

شعر نگفته ام ... داستان ننوشته ام ... جمله ی قصاری ندارم ...
من فقط ... دلم تنگ است ... همین


1*  این روزها خودم را که از دور تماشا میکنم ، نمی شناسم گاهی ... این روزها، عجیب شده ام ... کسی مرا میشناسد؟

2*  پری تو، رنگ پری من بود، عزیز نقطه چین نام ... روزی سفره دلش در دستانم پهن بود ... این روزها ، سخت بی خبرم ... پری جان! کجایی؟ ...

3*  گاهی سکوت ناگزیر میشود ... ناگزیرهای گاه هایم را ، عشق است....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28 9:24 PM توسط نازنین |


همیشه در غروب خود ، ز تو طلوع میکنم
همین که شعرِ خسته را ز نو شروع میکنم
همین که با خیال تو ، ترانه تازه میشود
شب نگاه خسته ام ، پر از ستاره میشود
دوباره با تو سرخوشم، تمام بودن منی
به کوچه های شهر دل ، دوباره پرسه میزنی
رفیق جز تو کیستُ ، حبیب جز تو نیستُ
دوباره شعر من شدی،منی نبود و نیست...تو!
تو ای عزیز بی کسی، مرا به خود آرام کن
دل چموشم، ای خدا، به یک نوازش رام کن
دوباره عاشقی و تو، دوباره جمعه های من
بیا به خرمن دلم، دوباره شعله ای بزن...


پاییز انگار،آرام آرام تمام میشود... امسال، بیستمین سال زندگی ام بود... چقدر همه چیز میگذرد... آذر من که میرود، همه برایش جشن میگیرند...جشنی به وسعت یک دقیقه..."یلدا" ، نام لحظه ی خداحافظی آذر من است...

 

1* نازنین کوچکم................قول داده بودی هیچ وقت بزرگ نشوی...یادت هست؟ خواهش میکنم...من دنیای آدم بزرگ ها را تاب نمی آورم......تو قول داده بودی...

2* عزیزِ نقطه چین نامم... سری دگر نمی زنی؟

3* جای تمام دلخواستنی های روزگارم خالیست... این روزها من تنهای تنها، این گوشه از شهر... برای خودم ژاکت می بافم... آغوشی که نباشد برای گرم شدن، "ژاکت" ناگزیر میشود....

4* من خوبم.........راستش را بگو...تو خوبی؟ ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/24 5:27 PM توسط نازنین |


تو را به همان که دوستش داری،  این قدر جلوی چشم هایم نباش... بگذار آرام و بی صدا تمامش کنم... بگذار فصل آخر را بنویسم و تمام نقطه چین های دنیا را تا ابد خرج آخرین خطش کنم... تو را به او قسم ، پشت هر در و کنار هر دیوار و میان هر راه نایست... حالا که قصه ام محکوم به پایان است ... حالا که پاییز میرود و ما تا همیشه همدیگر را نخواهیم دید... حالا که... به خدا "سلام" نمیخواهم...  
گناهِ احساس, به گردن این دل بی درمانم اما... این مجازات،  حق نیست... باور کن که نیست...دیگر نمی خواهم ببینمت...  نمی خواهم ...


1* ،2* ،3* ،4* ،... تا بی نهایت: هرچه فکر کردم،  دیدم این شعر قیصر, خلاصه ی تمام پینوشت هایی ست که قصد نوشتنش داشتم:

خسته ام از آرزوها، آرزو های شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشم هایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده، میز های صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19 2:5 PM توسط نازنین |


باز در گلوی من  میهمانی  گرفته ای

باز  مژه هایم  را  به  بازی  گرفته ای

باز بغض شده ای - سنگ - در حنجره ام

باز آینه طعنه میزند که: فلانی! گرفته ای؟!


۱* ببخشید برای تایید نظرات...از دستِ دوستان بی حرمت و زشت دهان و ....... حتی نمیدانم موضوع پدرکشتگی چیست...مهم نیست...بگذریم...

۲* اگر نظرات پست قبلی به قول دوستمان فیلتر!! شد,تنها به دلیل احترام به شما بود...همین!

۳* احترام چیز خوبیست...خودت را اذیت نکن...برای خودت میگویم...باور کن...

۴* (پینوشت ویژه!): عزیزی که نامت را نمیدانم از بس نقطه چین بر نقطه چین میبافی....می خواهم صحبتت کنم...به همان دلیلی که هر دو میدانیم....تنها بگو چگونه؟!

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/16 7:6 PM توسط نازنین |


در انتظار چشم تو ، بی آشیان ترین منم

در  این نگاهِِ پرسکوتِ آخرین ، شناورم

بیا و بال و پر بده به این همیشه رهگذر

بیا و یک بهانه باش، مرا ببَر! مرا ببَر!

ببین که شهرِبی کسی، مرا به یک اشاره سوخت

لبانِ شاعر مرا، به داغ این ترانه دوخت

به انتظار عطر تو، دلی دگر نمانده است

تمامِ بودنِ مرا، به انزوا کشانده است...

5آبان(آن روز تلخ و بارانی...)

 


این روزها تمام آسمان و زمین نشانم دادند که نمیشود از چیزی فرار کرد...باید تمام قد ایستاد و جنگید...باید دست به سینه ، رو به رو شد...نشانم دادند که گرفتارت میشوم حتی اگر سرم را تا حد ممکن پایین بیندازم...نشانم دادند جاده میبرد حتی اگر دستهایم را به میله های ایستگاه ، زنجیر کنم...نمی شود از تو فرار کرد...نمی شود ندید...نمیشود ندیده گرفت حتی...این روزها ، هرروز یاد میگیرم...از تو...گرچه بی اجازه!


دوست عزیزم که جای اسمت، نقطه چین هدیه ام میدهی! سلام!

من نه نامت را میدانم، نه نشانت را...نه ایمیل میگذاری، نه آدرس وبلاگی...چه انتظاری داری که نشان پری ام را کف دستانت بگذارم؟!... نه عزیزدل...این طور نمی شود...باور کن...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14 9:58 PM توسط نازنین |


آخرین روز از روزهای من در خانست...بی هوا سفر کردم و عمر سفر, مثل همیشه کوتاه بود...سفر کردم برای فرار از تو...حالا حالم بهتر است...حتی دیدنت هم خرابم نمیکند...میدانم...شک نکن...حتی اگر شک کنم...


عمو قیصر! خوبی عموجان؟ این پایین آسمان دم به دم میبارد...آن بالا خدا خوب است؟...عمو جان اسمم را کنار نام هزارنامتان, نام نویسی کنید...من هم دیگر کاری به کار این دنیا ندارم...قصه سیگار و زهر مار است و ایستگاه رفته و دهان های بازی که پرواز را لب خوانی میکنند...قصه, قصه ی حاشیه نشینی این دل بی قید است...قصه ,غصه پاکبازیست...عموجان نامم را نام نویسی کنید...روزهاست که دیر شده...دیگر رفتار من عادی نیست...


دست هایت که از دستم جدا شد هنوز عطر تو در نگاهم بود... کناره ی خیابان ایستادم... روزهاست دلم برای خودم میسوزد از بس که فرصت نگاه آخر را از چشمهایم میگیرم... ایستادم و نگاهت کردم... تو میرفتی... باران روی صورتم سُر میخورد... اولِ کوچه که رسیدم, لباسهایم خیس شده بود... دلم برایت تنگ شد... به همین راحتی... پری جان...لیلی کوچکم...همکلاسی...هم بال...عزیز ترین خاطره... ای که نامت هر چه که هست...با توام...این دخترکِ در تبعید, نازنین توست...همان که کیفش را در مدرسه جا میگذاشت...همان که فرار کردیم از سر کلاسهای تنگ دیفرانسیل و نقطه های فضایی و انتگرالهای قد بلند...همان که ... همان که حالا کوچک شده و باریک...دستهایم را بگیر...بگذار دوباره با هم یاد بگیریم...من از نگاه تو...تو از غبار من....بنشین...موهایت این روزها عجیب رج زدنیست............


خدایا........خدایا...............................خدایا.....

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12 2:16 PM توسط نازنین |


...


حذفش کردم تا تو نخوانی اش...همین!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10 9:56 AM توسط نازنین |


"سلام" که گفتی, تمام واژه هایم از دستم ریخت...غل خورد و لای نیمکت ها گم شد...جملات، پس و پیش جست می زدند و تو به لکنتم لبخند میزدی...این روزها مدام کلماتم را جا میگذارم...گاهی زیر تختم، گاهی میان راه ، گاهی لا به لای این دفتر-که عین روح است -...و به تو که میرسم، میان لکنت و سکوت انتخابم یکی ست...اگر هیچ نگویم ، تا دیدار بعد نه کلمات ،نه دفترم و نه حتی این بالش که رازهایم را بر آن چکانده ام، مرا نخواهند بخشید...به تو که می رسم بچه می شوم و دست و پایم گم می شود...من این گونه نبودم...باور کن...همه چیز به یک چشم بر هم زدن اتفاق افتاد...آن سان که هیچ گاه اینگونه نبود....



1* دختر یک شنبه ها، آبانت مبارک...

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/01 11:35 AM توسط نازنین |


دستام با کیبرد غریبگی میکنه. تمام بودنم ، به این کلمه عادت کرده. حالم خوب نیست. اصلا حالم خوب نیست. دچار ترسم و بسیار دلواپسی و کمی منگی. امروز، وقتی داشتم  در رو قفل میکردم، یک دفعه به خودم اومدم و دیدم ساعتهاست  دارم با خودم حرف میزنم. کسی نیست که حرفامو بفهمه. کسی نیست که فقط دستامو بگیره و جوری نگاهم کنه که انگار میفهمه. حتی اگه ادا باشه...

 پری ، چقدر نبودنتو حس میکنم. چقدر دلم تنگ چشماته. چقدر بغض میکنم وقتی می خوامت و نیستی. هستی اما بی صدا، اما بی نگاه ، لمس ناشدنی... دختر، احساس دخترونم ، فقط دامن تو رو طلب میکنه... این جا همه غریبه ان... این جا همه هنوز غریبه ان... بیا ... ببین نازنینت.................

( چه خوب که معنی تک تک نقطه چینامو می فهمی.....)

 


1* نگو...خودم میدونم...پست قبلی رو پاک کردم چون اذیتم میکرد...تو هیچی نگو...خودم میدونم...

2* خستم... خیال این روزهام هر قدم همراهمه...داره مچالم میکنه...برو خیال...برو خیال محال...

3* آخ!

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28 9:38 PM توسط نازنین |


زمانی تصمیم به نوشتن گرفتم که شنیدم دختر از وقتی دانشگاه به روستاشون نقل مکان کرده هر روز جلوی در میشینه... نمی دونم چرا ,اما خیلی بهش فکر کردم... داستانم پایانی که می خواستم و پیدا نکرد. می تونی پایانی که دوست داری رو برام بنویسی؟


روسری رو پشت سرش محکم کرد.دست کشید رو دامن بلندش که مراد همیشه میگفت دوست داره لا ب لای چین هاش گم بشه. فکر کرد: اگه من نخوام چی؟! گوشه اتاق نشست و زانوهاشو بقل کرد. عطر خاک بارون خورده پیچیده بود توی اتاق.دوست داشت گریه کنه اما دیر بود. تشت قرمز, روی طاقچه پهن دیوار میگفت: دیره! چیزی تا ظهر نمونده بود. سنگینی تشت که روی شونش نشست , یه نفس عمیق کشید و از اتاق زد بیرون. نشست کنار حوض و با انگشتای بلندش موج انداختد روی آب. صدای مادر انگار که موج نگاهشو شکسته باشه پیچید میون خیال و نگاه و حوض.

- امشب میان... تو که هنوز اینجای؟

چشماشو بست. چیزی نگقت. به صدای پای مادر گوش کرد که نزذیک میشد.

- لباستو از خیاط گرفتی؟ خدا ذلیل کنه آدم بدقولو!

زیر لب گفت: اگه... مادر انگار که نشنیده باشه صداشو بلندتر کرد:خالت دیشب میگفت مراد درس نخونده اما حسابی کار و بارش خوب شده. میگفت تا آخر همین ماه...

تشت افتاد توی حوض و لباسا پخش شد روی آب. دیگه نشنید مادر چی میگه. بلند شد و دست کشید دور روسری. فکر کرد: من نمی خوام... و خیره موند به حوض.چیزی توی آب غرق میشد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23 8:16 PM توسط نازنین |


خیلی وقته ننوشتم... اون قدر که ضرب آهنگٍ نوشتن یادم رفته...ممنون از همه اونایی که اومدن و رفتن...

 دوباره به غربتم خزیدم و سعی کردم به روی خودم نیارم... چون دل منم روشنه , مهسا جان... نه اینکه مطمئن باشم فرصتی هست یا ایمان به تحقق آورده باشم...نه... اما خسته شدم از تاریکی... خسته شدم از بغض های همیشگی که سوار گلوت میشه و اون قدر پاهاشو فشار میده تا خفت کنه... خسته شدم از دستایی که میلرزه ,از صداهایی که نا نداره ,از چشمایی که موج کشیده... خسته شدم از دختری که شکل منه... دختری که ۲۰ سال تو آینه دیدم... دوست دارم آدم سن و سال خودم باشم... حتی اگه بلد نباشم... می خوام یاد بگیرم... کسی یادم میده؟...

من چراغ ها را روشن میکنم... باورم کن...                                                                                  


۱* دانشجو... "دانش"!! جو... دانش "جو"!!!...

۲*  کودک ... با گربه هایش در حیاط خانه بازی میکند ... مادر کنار چرخ خیاطی ... آرام رفته در نخ سوزن ... عطر بخار چای تازه ... در خانه میپیچد ... صدای در! ... - "شاید پدر!"...

۳* قیصر جان! برای رفتن زود بود... باور کن...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22 7:17 AM توسط نازنین |



سفرت به خیر مسافر     دل من روشنه این بار
که  خدا ی  تو  بزرگه       و خدا  تو  را  نگهدار

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/17 8:24 AM توسط مهسا |


آهای عشقِ نگاه من,آهای عاشق تر از پاییز

بیا و خوب نگاهم کن تو این ثانیه ی دلریز

باید ردشم ازین کوچه,باید گم شم میون راه

چه حالی میده جستیدن*۱از این چاله,میون چاه

بذار دورت بچرخم من ,بیا و خوب نگاهی کن

با قرآن و یه کاسه آب ,بیا و من رو راهی کن

ببین دنیا چه نادوونه از این حس میون ما

باید دل کند از این خونه,باید گم شد میون راه

خداحافظ آقا بابا , خداحافظ مامان جونم

سه سالی میشه که هر دم,اسیر قفل زندونم

چقدر دلگیره این شبها,چقدر سردِ نگاه من

خداحافظ تمامِ عشق  , خداحافظ عزیزِ تن...


*۱ واژه ابتکاریست...همین...

*۲ پری جان! دیدی؟... جاده من را بُرد... قول داده بودی نگذاری... تو را به آسمان! نگذار...

*۳ حالم خواندنی نیست... اگر خواستی بشنو...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15 11:57 PM توسط نازنین |


از همه لطفتون که به قامتم اندازه نبود، ممنونم... باید اعتراف کنم که غافل گیر شدم...از اینکه خط به خط خوندی و نظر دادی، نسل من ، ممنونم...انگار باید قبول کرد که بعد از خردادماه، تمام خمیازه ها رو گذاشتیم تو صندوقچه مادربزرگ و حالا ، من و تو رنگی دگریم...

آیدا جان من! ممنون نگاهت...

رضا! کاش روزهایی برسه که از عشق گریه کنیم نه از دلگیری... در مورد " پسر خوشبو!" باید بگم تعجب از نگنجیدن واژه خوشبو، در کنار واژه پسر نبود!...چ بسا مردانی که عطر بهشت می دهند...تعجب نقال داستان ،از لحن زری خانوم برانگیخته شد... بازم از حضورت ممنونم...

مردی که نمی خندی! یادم باشه یک روز دلیل نخندیدنتو بپرسم … گرچه گاهی خودم لبخندهامو بدجوری گم میکنم...

سائل! عالی بود...مطمئنم زری کلی از شعرت خوشحال میشه...واقها هیجان پیچم کردی...

محمدرضا! اول ممنون...دوم :) ... سوم معذرت ، باشه؟... چهارم زری خانم یا می تونست زن باشه، یا سنگ.مرد که نمی تونست باشه! اما از ریزبینیت، تشکرپیچم...پنجم در جوابم به رضا توضیح دادم.مشکل از نوشتار من بود که ابهام به وجود آورد.ممنون از یادآوری... راستی ،زری خانم گفت :خودت کلکی....

حسین نمازی! میدونم که نوشتارم پر از ایراده.بذارین به حساب تازه کاری...با کمک دوستانی مثل شما ، امیدوارم صعود کنم...

رضا! ممنون از حضورت ...

مهسا جان! ممنوووووون...ببخش که پا، تو کفش استادان کردیم...گرچه کار هرکسی نیست، مگر آنکه طرف، نواده خان باشه...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14 12:46 PM توسط نازنین |